یه اتفاق عجیب هست که احتمالاً برای خیلی از ما افتاده: یه چیزی رو واقعاً می‌خوایم، براش برنامه می‌ریزیم، حتی مدت‌ها منتظرش می‌مونیم؛ بعد وقتی بالاخره بهش نزدیک می‌شیم، یه اتفاقی می‌افته — نه از بیرون، از خودمون. قسمت هفتم کوچکآوی، با الهام از کتاب «کوه تویی» بریانا ویست، دقیقاً درباره‌ی همینه: چرا دقیقاً وقتی به چیزی که می‌خوایم نزدیک می‌شیم، خودمون همون چیزی رو خراب می‌کنیم.

گوش کن

MERSH COACHING PODCAST کوچکآوی — قسمت ۷
🎧 این قسمت به‌زودی روی همه‌ی پلتفرم‌ها منتشر می‌شه — از همینجا دنبال‌مون کن تا به‌محض انتشار از دستش ندی.

این قسمت درباره‌ی چیه؟

کتاب «کوه تویی» بریانا ویست، در ظاهر درباره‌ی خودخرابکاریه؛ ولی این قسمت یه سؤال دقیق‌تر باهاش می‌سازه: چرا دقیقاً وقتی به چیزی که می‌خوایم نزدیک می‌شیم — یه فرصت، یه رابطه، یه تصمیم مهم — یه بخشی از ما همون چیزی رو خراب می‌کنه؟ تو این قسمت: فرق بین یه اتفاق و یه الگو؛ چرا خواستن یه نتیجه با آماده‌بودن برای زندگی‌کردن باهاش یکی نیست؛ چرا بعضی وقت‌ها به سمت چیز آشنا می‌ریم نه چیز بهتر؛ و چرا فهمیدن یه الگو، پایان ماجرا نیست — شروع بخش سخت‌ترشه.

چند سؤال کوچینگی این قسمت

لازم نیست همین الان جواب بدی — فقط بذار ذهنت باهاشون زندگی کنه:

  1. کدوم موقعیت‌ها هستن که هرچی بهشون نزدیک‌تر می‌شی، بیشتر عقب می‌کشی؟ اگه برگردی عقب، این الگو چند بار تکرار شده؟
  2. وقتی به یه چیزی که واقعاً می‌خوای نزدیک می‌شی، دقیقاً از چه احساسی داری فرار می‌کنی — نه از خودِ کار؟
  3. کدوم رابطه‌ها یا موقعیت‌ها رو به‌خاطر آشنایی نگه داشتی، نه چون واقعاً برات خوب بودن؟
  4. اگه دوباره همین موقعیت پیش بیاد، باز هم همین انتخاب رو می‌کنی؟ (این سؤال فرق فرار و انتخاب رو روشن می‌کنه)
  5. کدوم بخش از خودت هنوز داره از یه چیزی محافظت می‌کنه که دیگه لازم نیست ازش محافظت بشه؟

متن کامل قسمت

یه اتفاق عجیب

یه اتفاق عجیبی هست که احتمالاً برای خیلی از ما افتاده. یه چیزی رو می‌خوای؛ واقعاً هم می‌خوایش؛ براش برنامه می‌ریزی؛ حتی مدت‌ها منتظرشی. بعد وقتی بالاخره بهش نزدیک می‌شی، یه اتفاقی می‌افته. اما نه از بیرون؛ از خودت. کاری رو که باید انجام بدی عقب می‌اندازی. فرصتی که منتظرش بودی، یه‌جوری از دستت می‌ره. رابطه‌ای که داره خوب پیش می‌ره، یه‌دفعه برات سنگین می‌شه. یا درست وقتی داری به نتیجه می‌رسی، انگار یه جای کار رو خودت شل می‌کنی. بعد می‌ایستی و می‌گی: «من واقعاً چرا این کارو کردم؟» و از بیرون، هیچ منطقی نداره. اون شغل رو می‌خواستی؛ پس چرا درست قبل از مصاحبه خرابش کردی؟ می‌خواستی کسب‌وکارت رشد کنه؛ پس چرا هر بار رسیدی به یه تصمیم جدی، عقب کشیدی؟ چطور ممکنه آدم چیزی رو بخواد و هم‌زمان کاری کنه که بهش نرسه؟

کوه تویی

یه کتاب هست به اسم «کوه تویی»، نوشته‌ی بریانا ویست. اسمش اولش یه‌کم شعاری به نظر می‌رسه — انگار قراره بگه همه‌ی مشکلات زندگی تقصیر خودته. ولی وقتی جلوتر می‌ری، حرفش این نیست. یکی از ایده‌های مهم کتاب اینه که خیلی از چیزهایی که امروز جلوی ما ایستادن، یه زمانی برای محافظت از ما ساخته شدن. اسمش رو می‌شه گذاشت خودخرابکاری؛ ولی این کلمه به‌تنهایی کافی نیست، چون وقتی می‌گیم «خودمو خراب می‌کنم»، انگار یه بخش بدی توی ما نشسته که کارش اینه هر وقت داریم جلو می‌ریم، همه‌چیز رو به هم بریزه. ماجرا معمولاً این‌قدر ساده نیست. خیلی از رفتارهایی که امروز علیه ما به نظر می‌رسن، یه زمانی یه کار مهم برامون انجام می‌دادن — کمک می‌کردن کمتر آسیب ببینیم، کمتر دیده بشیم، کمتر طرد بشیم. مسئله اینه که بعضی از این روش‌ها بعداً هم با ما می‌مونن، حتی وقتی دیگه به درد زندگی امروزمون نمی‌خورن.

خواستن با آماده‌بودن فرق داره

مشکل این نیست که نمی‌دونیم چی می‌خوایم؛ مشکل اینه که بخش‌های مختلف ما، سر قیمت اون چیزی که می‌خوایم با هم توافق ندارن. خواستن یه چیز، با آماده‌بودن برای زندگی‌کردن با نتیجه‌ش یکی نیست. ممکنه موفقیت بخوایم، ولی هنوز با دیده‌شدن راحت نباشیم. ممکنه رابطه‌ی عمیق بخوایم، ولی وقتی یکی واقعاً نزدیک می‌شه، دنبال راه فرار بگردیم. چون معمولاً فقط درباره‌ی نتیجه حرف می‌زنیم؛ کمتر درباره‌ی چیزهایی حرف می‌زنیم که اون نتیجه با خودش میاره. موفقیت فقط موفقیت نیست؛ ممکنه قضاوت هم بیاره. تغییر فقط یه زندگی جدید نیست؛ ممکنه از دست‌دادن بخشی از زندگی قبلی هم باشه. و شاید بعضی از ما دقیقاً همین‌جا ترمز می‌کنیم؛ نه چون نتیجه رو نمی‌خوایم — چون هنوز نمی‌دونیم با چیزهایی که همراهش میان چی کار کنیم.

آشنا بودن با خوب بودن فرق داره

یه بخش مهم دیگه‌ی این ماجرا، رابطه‌ی ما با چیزهای آشناست. همیشه به سمت چیزی که بهتره حرکت نمی‌کنیم؛ خیلی وقت‌ها به سمت چیزی می‌ریم که آشناتره. فرض کن کسی سال‌ها توی رابطه‌های پرتنش بوده؛ بعد وارد یه رابطه‌ی سالم‌تر می‌شه. همه‌چیز آروم‌تره، دعوا کمتره، ولی یه‌جورهایی حس می‌کنه چیزی کم شده. شاید فقط هنوز با آرامش آشنا نیست. سال‌ها تنش رو به‌عنوان بخشی از رابطه شناخته؛ برای همین وقتی تنش نیست، سکوت رو خالی می‌بینه، آرامش رو بی‌هیجانی می‌بینه — و ناخودآگاه شروع می‌کنه به ساختن همون چیزی که بلده: یه سوءتفاهم، یه دعوا، یه فاصله. نه چون بحران رو دوست داره؛ چون بحران براش غریبه نیست. ما فقط به درد عادت نمی‌کنیم؛ به الگوی درد هم عادت می‌کنیم.

از احساس فرار می‌کنیم، نه از کار

بعضی از ما سال‌ها بیشتر از اینکه زندگی‌کردن رو یاد گرفته باشیم، یاد گرفتیم چطور از پس احساسات سخت بربیایم — چطور ترس رو سریع خاموش کنیم، چطور اضطراب رو کمتر حس کنیم. برای همین وقتی یه احساس قوی میاد، اولین واکنش‌مون این نیست که ببینیم این احساس چی می‌گه؛ اولین واکنش‌مون اینه که هر طور شده ازش خلاص بشیم. یکی با کار کردن، یکی با خرید، یکی با گوشی، و یکی هم با خراب‌کردن همون چیزی که باعث شده این احساس بالا بیاد. تو از فرستادن یه پیام فرار نمی‌کنی؛ از شنیدن «نه» فرار می‌کنی. از شروع‌کردن یه کسب‌وکار فرار نمی‌کنی؛ از این می‌ترسی که شروع کنی و بفهمی اون‌قدر که فکر می‌کردی خوب نیستی. از تغییر فرار نمی‌کنی؛ از احساسی که تغییر در تو ایجاد می‌کنه فرار می‌کنی. برای همین شاید سؤال دقیق‌تر این نباشه که «چرا این کارو نمی‌کنم؟» بلکه این باشه: «اگه این کارو انجام بدم، چی رو باید تحمل کنم که الان دارم ازش فرار می‌کنم؟»

البته این به این معنی نیست که پشت هر تعلل یه زخم عمیق هست. یه بار عقب‌انداختن، خودخرابکاری نیست؛ گاهی فقط خسته‌ای یا بی‌برنامه‌ای. ولی وقتی یه سناریو مدام با شکل‌های مختلف تکرار می‌شه — هر بار که یه پروژه جدی می‌شه انگیزه‌ات می‌خوابه، هر بار که یه رابطه نزدیک می‌شه فاصله می‌گیری — اون‌وقت شاید مسئله خودِ اتفاق نباشه؛ شاید الگو مهم‌تر باشه.

معامله‌ی پنهان پشت رفتارها

خیلی از رفتارهای ما یه معامله‌ی پنهان دارن. مثلاً کسی که همیشه کارهای مهمش رو تا آخرین لحظه عقب می‌اندازه و می‌گه «من کلاً آدم دقیقه‌نودی‌ام» — یه‌کم دقیق‌تر که نگاه کنی، وقتی کار رو زود شروع می‌کنی باید مدت بیشتری با این احتمال زندگی کنی که شاید خوب از آب درنیاد؛ ولی وقتی دقیقه نود شروع می‌کنی، اگه نتیجه بد شد یه بهانه‌ی آماده داری: «خب وقت کم بود.» یعنی دقیقه‌نودی کار کردن، با همه‌ی استرسش، یه جور محافظت هم برات ساخته. موفق شدی؟ عالی. نشد؟ تقصیر کمبود وقت. مشکل اینه که بخش اول این معامله فوریه و بخش دومش با تأخیر میاد؛ برای همین می‌گیم «فعلاً نه» — و این «فعلاً»، اگه زیاد تکرار بشه، کم‌کم می‌شه یه سبک زندگی.

آماده‌شدن، امن‌ترین شکل شروع‌نکردنه

بعضی الگوها خیلی محترمانه خودشون رو پنهان می‌کنن؛ یه اسم خوب روی خودشون می‌ذارن، مثل «آماده شدن». تحقیق می‌کنی، یاد می‌گیری، دوره می‌ری، و از بیرون هم همه‌چیز منطقی به نظر می‌رسه. مشکل این نیست که آماده‌شدن بده؛ مشکل از جایی شروع می‌شه که آماده‌شدن هیچ‌وقت تموم نمی‌شه — هر بار قبل از شروع، یه چیز دیگه لازم داری. شاید آماده‌شدن، بعضی وقت‌ها امن‌ترین شکل شروع‌نکردنه؛ چون تا وقتی داری آماده می‌شی، هنوز چیزی رو بیرون ندادی که بشه درباره‌ش نظر داد؛ هنوز شکست نخوردی، اما موفق هم نشدی. قرار نیست قبل از انجام‌دادن هر کاری حسش رو کامل بلد باشی؛ بعضی ظرفیت‌ها رو فقط در مسیر ساختن به دست میاری. کوه فقط چیزی نیست که جلوی توئه؛ گاهی خودِ مسیر بالارفتن از کوه، داره اون ظرفیت رو در تو می‌سازه.

الگو، هویت نیست

وقتی یه الگو رو می‌فهمی، یه خطر جدید هم به‌وجود میاد: شروع‌کردن به توجیه‌کردن همه‌چیز — «من این کارو می‌کنم چون همیشه این‌طوری بودم.» ولی فهمیدن ریشه پایان ماجرا نیست؛ اتفاقاً بخش سخت‌ترش از همون‌جا شروع می‌شه. اگه دیدی یه الگو توی زندگیت مدام تکرار می‌شه، سریع خودت رو محکوم نکن؛ نگو «من تنبلم» یا «من هیچ‌وقت تغییر نمی‌کنم» — این جمله‌ها یه الگو رو تبدیل به هویت می‌کنن، و وقتی یه رفتار رو هویت خودت بدونی، تغییرش خیلی سخت‌تر می‌شه؛ چون دیگه قرار نیست فقط یه کار جدید انجام بدی، انگار باید خلاف چیزی رفتار کنی که فکر می‌کنی هستی. فرق زیادی هست بین «من آدمی‌ام که همیشه همه‌چیز رو خراب می‌کنه» و «من متوجه شدم توی بعضی موقعیت‌ها یه الگوی مشخص دارم». اولی حکم صادر می‌کنه؛ دومی یه چیز رو برای بررسی باز می‌ذاره.

تغییر واقعی معمولاً بزرگ و نمایشی نیست. شاید فقط این باشه که دفعه‌ی بعد، پنج ثانیه زودتر متوجه خودت بشی — قبل از رفتن سراغ گوشی، بفهمی «الان دارم فرار می‌کنم.» ممکنه باز هم همون کارو بکنی، ولی دیگه کاملاً بی‌خبر نیستی. با کم‌شدن فاصله‌ی بین دیدن و انتخاب‌کردن، خیلی از تغییرها همین‌شکلی اتفاق می‌افتن.

فرق فرار و انتخاب

قرار نیست هر بار دچار تردید شدی نتیجه بگیری داری خودتو خراب می‌کنی. همه‌ی عقب‌نشینی‌ها از ترس نیستن؛ گاهی واقعاً یه مسیر اشتباهه، و گاهی رها کردن خودش انتخاب درستیه. یه تفاوت ظریف بین فرار و انتخاب وجود داره: فرار معمولاً مسئله رو با خودش می‌بره — ممکنه مسیر رو عوض کنی، ولی همون مسئله با یه شکل دیگه دوباره جلوت ظاهر می‌شه. اما انتخاب، حتی اگه سخت باشه، معمولاً یه جور وضوح با خودش میاره. برای فهمیدن تفاوتشون، شاید بد نباشه از خودت بپرسی: «اگه دوباره همین موقعیت پیش بیاد، باز هم همین انتخاب رو می‌کنم؟» جواب این سؤال، گاهی خیلی چیزها رو روشن می‌کنه.

کوه تویی یعنی چی

اسم کتاب هم همین معنی رو داره: «کوه تویی» یعنی این نیست که دشمن خودتی، یا همه‌ی مشکلات زندگی تقصیر توئه. خیلی چیزها واقعاً بیرون از کنترل ما هستن؛ اتفاق‌هایی می‌افتن که انتخاب ما نبودن. اما در کنار همه‌ی این‌ها، یه بخش همیشه هست که ارزش نگاه‌کردن داره: من. نه برای اینکه همه‌چیز رو گردن خودم بندازم؛ برای اینکه ببینم کجا هنوز می‌تونم انتخاب داشته باشم. شاید یه جایی باید یاد بگیریم با بخش‌هایی از خودمون کار کنیم که سال‌ها فقط بلد بودن ازمون محافظت کنن. بعضی از اون بخش‌ها دیگه دشمن ما نیستن؛ فقط هنوز نمی‌دونن زندگی عوض شده. سؤال اینه: این هنوز داره از من محافظت می‌کنه، یا داره جلوی زندگی‌ای رو می‌گیره که می‌خوام بسازم؟

سؤال آخر

شاید بعد از این قسمت لازم نباشه تصمیم بگیری از فردا همه‌چیز رو عوض کنی — اتفاقاً شاید این هم خودش یه الگوی قدیمی باشه: یه موج انگیزه، یه لیست بلند، و چند روز بعد خستگی. این بار شاید فقط یه چیز رو انتخاب کنی: یه الگو که مدام تکرار می‌شه، همونی که آخرش از خودت می‌پرسی «چرا دوباره این کارو کردم؟» و دفعه‌ی بعد، لازم نیست فوراً درستش کنی یا باهاش بجنگی؛ فقط زودتر ببینش. همین. کوه همیشه چیزی نیست که باید از بین بره؛ بعضی وقت‌ها باید ازش بالا رفت — نه برای اینکه به خودت ثابت کنی چقدر قوی‌ای، بلکه برای اینکه در مسیر بالا رفتن بفهمی دیگه لازم نیست بعضی چیزها رو مثل قبل با خودت حمل کنی.